X
تبلیغات
پیکوفایل
رایتل

معنای عشق

the meaning of love

سرگذشت چند عاشق

نمی دونم چرا همیشه آخرش کسی بازنده میشه که از اول هیچ کاره بوده مثل من .
من عاشق نبودم خودش عاشقم کرد من نمی خواستمش خودش اصرار کرد
نمی دونستم عشق یعنی چی ! خودش یادم داد با آغوش گرمش با بوسه هاش
با تیغ و رگ دستش که فقط می خواست بفهمونه عاشقه
در نهایت با اینکه عاشقش شده بودم حرف جدایی رو زدم و قبول کرد (همین یک ماه پیش ) کارهاش خسته ام کرده بود ( با هم فامیلیم ) خانواده ام رو ازم گرفت.
البته از اول همه چیز رسمی پیش می رفت تا اینکه بار دوم که به خواستگاریم اومد بابام دست رد به سینه اش زد فقط به خاطره اینکه پدرم با پدر اون یه اختلاف خیلی قدیمی داشتند و دارند اما پدر اون همیشه به بابام می گفت که دنیای بچه هامون
رو خراب نکن این پدر من بود که زیر بار هیچ حرفی نمی رفت چون مغرور بود .
جلوی بابام غوغا کرد . بی رحمی پدرم یادم نمیره

هیچی بدتر از این نیست که آدم مجبور بشه بین خانواده و عشقش یکی رو انتخاب کنه بعدش وقتی شکست می خوره راه برگشت نداشته باشه

هیچی بدتر از این نیست که ............بذار نگم دیگه نمی تونم این قسمتش آتیشم میزنه
نمی دونم من مقصر بودم یا اون فقط اینو میدونم که به خاطره من کم نیاورد تا روز آخر
روزی هم که روز جدایی بود همون عشق روز اول توی چشماش موج میزد با یه التماس نگاه می کرد مثل همون التماسی که اول راه بهم می گفت باهام بمون
تا ........
مردونگیشو دوست داشتم آخه خیلی با غیرت بود اما غیرتش مانع از محبتش نمیشد
و باعث غرور نمیشد .
موقع خداحافظی به من گفت هنوزم دوست دارم برو ولی به یادم باش
همش فکر می کنم چرا وقتی گفتم نمی خوامت اونم قبول کرد و رفت خودمم موندم 
 
 
 
سلام
تا 12سالگی زندگیم مثل بقیه ی دخترا بود...آروم وساده...
تا اینکه بابام امتحان اعزام به خارج دادو قبول شد...تابستون 83بود...باید می رفتیم جده(در عربستان)همه ی وسایل سفر رو آماده کردیم و 31شهریور پرواز داشتیم....
مدارس شروع شد...پدرم مدیر مدرسمون بود...و مدرسمون مختلط بود...
من سال اول راهنمایی بودم...یه دختر لوس و نازنازیه کوچولو...و البته خیلی هم دل نازک ومهربون...
اواسط سال بود که یه خانواده ی ایرانیه دیگه اومد...اونجا چون محیط کوچیک بود و تعداد ایرانیا کم بود همه با هم بودیم وبه هم کمک می کردیم...پدرم هم به این خانواده کمک کرد و جوری شد که پدرم و اون آقا با هم خیلی جور شدن...این آقا 3پسر داشت...2 دوقلو و یکی تک.اون سال دو قلوها سال سوم راهنمایی بودن و اون یکی 5دبستان...
من درس ریاضیم زیاد خوب نبود و بابام به یکی از اون دوقلوها(امین)گفت بهم تو درس ریاضی کمک کنه...
داستان از اینجا شروع شد...
اوایل روزی 2ساعت باهام ریاضی کار می کرد...جوری شده بود که هیچ کدوم نمی تونستیم یه روز همدیگرو نبینیم...
وقتی مشکلای ریاضیم هم حل می شد با هم خط کار می کردیم...
با هم خیلی جاها می رفتیم...خیلی دوستش داشتم...
خیلی بهش وابسته شده بودم...نمی دونین چندبار باهم دور کعبه طواف کردیم
هیچ کدوم هم لازم نمی دیدیم که به هم بگیم چقدر همدیگرو دوست داریم...یعنی هر دومون کامل می دونستیم تو دل اون یکی چی می گذره...
2سال با هم بودیم...خیلی وابسته شده بودیم...مامان اینا هم عادت کرده بودن...
یه روز رفته بودیم کنار دریا(کورنیش) بابام زنگ زد گفت بدو بیا مهمون داریم از ایران اومده...
امین گفت من می مونم دوباره می رم خونه...اومد از خیابون ردم کنه....دستمو گرفتوجلوتر از من رفت...
و یهو..............................................................................
تا چهلمش باور نمی کردم...دیوونه شده بودم....نمی دونم می تونین بفهمین چقدر سخته..
ولی.........خدا تنهام نذاشت این بهترین دلگرمیه منه که خدای خوبم همیشه باهامه...
حالا هم امیدم فقط به خداست...حتما صلاحه من اینجوری بوده
ولی هنوزم امین و دوست دارم..................   
 
 
 
 

نمی دونم از کجا شروع کنم
دختری بودم که هیچ وقت عاشق نشده بودم و همیشه به دوستام میخندیدم و میگفتم دیوونه اید که عاشق میشین...
تا اینکه با اینترنت و چت آشنا شدم......اوایل با دوستام میرفتیم توی چت روم ها و مخ ملت رو سر کار میزاشتیم تا اینکه یه شب فرزاد بهم پی ام داد....اول فقط یه دوستی معمولی بود.... ولی بعد از یه مدت بهش علاقه مند شدم....
یه شب با یه آیدی دیگه با اسم سارا بهش پی ام دادم و گفتم میخوام باهات درددل
کنم..اول جوابمو نمیداد.. تا اینکه به دروغ گفتم بابام فوت شده و الان دلم گرفته و میخوام با یه نفر حرف بزنم
اون هم شمارشو بهم داد ولی بهش زنگ نزدم......چند شب با هردو تا آیدیم باهاش چت می کردم تا اینکه یه مسافرت برام پیش اومد
چون با هردو آیدیم آن نمیشدم اون فهمید که آیدی سارا مال منه......
دیگه نمی خواستم باهاش حرف بزنم... چون فکر میکردم بهم خیانت کرده
ولی بهم گفت که دلش برای سارا سوخته و میخواسته بهش کمک کنه.....خیلی باهام حرف زد تا بالاخره من کوتاه اومدم
هر شب 3-4 ساعت باهم چت میکردیم.....خیلی اصرار داشت که بهش زنگ بزنم...می گفت دوست داره صدامو بشنوه.... ولی من قبول نمی کردم.... بالاخره قبول کرد که فقط باهم چت کنیم...سه ماه بعد از آشنایی، از طریق پست 2 تا از عکسهاش رو به همراه یه کادو برام فرستاد...
روزها و شبها هینطور میگذشت و من بیشتر بهش دل میبستم تا اینکه بعد از 1 سال وسوسه شدم که بهش زنگ بزنم.....اون هم پشت تلفن برام گیتار میزد و میخوند
البته فقط 4-5 بار بهش زنگ زدم.....چون موقعیت تلفن نداشتم
واقعا دوستش داشتم و عاشقش شده بودم....خیلی دوست داشتم ببینمش ولی نمی شد چون خیلی از هم دور بودیم
بهم گفت شاید عید بتونه بیاد و منو ببینه.....ولی هیچ وقت نتونست بیاد

اوایل خیلی دوستم داشت ولی هر چی میگذشت حس میکردم عشقش کمرنگ میشه...همیشه بهش شک داشتم و فکر میکردم که توی شهر خودشون دوست دختر داره.... همیشه سر این موضوع با هم دعوا میکردیم
اون قسم میخورد که فقط با منه....میگفت تو بهترین دختری هستی که تا حالا دیدم
این اواخر دعواهامون خیلی زیاد شده بود(به خاطر شک و گیر دادنهای من).....اون هم خیلی بهم کم توجه شده بود......شبها دیر می اومد و زود میرفت
یه شب میگفت خسته ام، یه شب کارت ندارم، یه شب میگفت برق قطع بوده....یه شب میگفت داداشم تلفن رو لازم داشته و همش بهانه میاورد.... من هم که توی خونه مشکل خانوادگی داشتم و خیلی عصبی شده بودم.....
تا اینکه یه شب خیلی شدید باهم دعوامون شد....فردا شبش آن شدیم
من مثل دیوونه ها شده بودم.... دیگه از این وضع خسته شده بودم...از یه طرف فشارهای عصبی توی خونه ...
از یه طرف دوری از فرزاد... فکراینکه اونجا دوست دختر داره..... دعواهای هر شبمون......کم توجهی اون به من...
بهش گفتم بیا امشب همه چی رو تموم کنیم.....ولی قبول نکرد....گفت من نمی تونم به این راحتی از همه چی بگذرم...نمی تونم از 2سال عشق و خاطره بگذرم....ولی من دیوونه شده بودم گفتم نه باید تموم شه...
گفت پس یه دفعه این کارو نکنیم.. کم کم..... ولی من پامو کرده بودم تو یه کفش که باید امشب جدا شیم
تا اینکه اون هم قبول کرد ..... و از هم جدا شدیم...به هم قول دادیم همیشه به یاد هم باشیم و عاشق کس دیگه ای نشیم...چه شبی بود.... تا صبح گریه کردم
یه هفته بعد از جدایی ، تولدم بود...توی وبلاگم نظر نوشته بود و تولدمو تبریک گفته بود....
اول فکر می کردم می تونم فراموشش کنم ولی بعد دیدم روز به روز بیشتر دارم عاشقش میشم
یه شب بهش پی ام دادم و گفتم من نمی تونم فراموشت کنم....من دوستت دارم
ولی اون گفت نه.....هر چی بیشتر بگذره جدایی سخت تره...ما که بهم نمی رسیم... حتی نمی تونیم یه بار همدیگرو ببینیم...حالا که نصف راه رو رفتیم بهتره تا آخرش بریم......بهش التماس کردم ولی اون دیگه قبول نکرد
از نظر روحی خیلی داغون بودم......یک ماه بعد از جدایی از فرزاد، مامان و بابام از هم جدا شدن

من و مامان و خواهرم از اون شهر رفتیم.....رفتیم به یه شهر غریب.....با یه دنیا ترس و وحشت و ناامیدی...
نمیدونستم چی در انتظارمه... یه آینده نامعلوم و وحشتناک...هیچ وقت اون روزی رو که از شهرمون رفتیم فراموش نمیکنم....
همه دوستامو بغل کردم وبا هق هق گریه از همشون خداحافظی کردم.....توی راه فقط گریه میکردم...
خواهرم هم که از نظر روحی بدتر از من بود ....ولی باز باهام صحبت میکرد و دلداریم میداد میگفت همه چی درست میشه ولی یهو میزد زیر گریه....نمی دونین چه روزایی رو پشت سرگذاشتم....حتی فکرش هم دیوونم میکنه
دوری از همه دوستهام......جدایی از فرزاد.......غربت.......جدایی مامان و بابام
توی این شرایط وضع مالی مون هم افتضاح بود......مامانمو میدیدم که هر روز جلوی چشام مثل یه شمع درحال آب شدن بود
منم که از همه داغون تر بودم... ولی باز با مامانم صحبت میکردم و دلداریش میدادم....شبها هم آروم آروم تا صبح گریه میکردم
دیگه ایمانمو از دست داده بودم....حتی دیگه نماز هم نمی خوندم
یه روز تصمیم گرفتم خودکشی کنم....هر چی قرص توی خونه داشتیم ریختم توی دهنم
ولی مامانم دید .....یه سیلی زد توی صورتم و قرصهارو به زور از دهنم درآورد....اون روز تا شب گریه کردم
تا اینکه یه شب یه خوابی دیدم و از اون موقع نمازمو خوندم و رفتم طرف خدا...
الان تنها چیزی که اذیتم میکنه دلتنگیم برای فرزاده....
دلم خیلی براش تنگ شده....الان 8 ماهه از هم جدا شدیم... ولی حتی یه لحظه فراموشش نکردم...تنها آرزوم اینه که بتونم یه بار ببینمش

چند بار بهش پی ام دادم....گفتم مامان بابام جدا شدن..بهت نیاز دارم....ولی تا بهش پی ام میدادم آیدیشو می بست ومی رفت
یه بار دوستم بهش پی ام داد که باهاش صحبت کنه شاید راضی بشه...ولی به دوستم گفته بود
من به خاطر خودش اینکارو میکنم...چون دوستش دارم و نمیخوام بیشتر بهم وابسته بشه.....
یه بار بهش زنگ زدم ولی تا صدامو شنید قطع کرد و دیگه جواب نداد...
من هنوز سرقولم هستم و فقط به فرزاد فکر میکنم و هیچ کسی رو غیر اون توی دلم راه نمیدم
ولی نمیدونم اون هم به قولش عمل کرده یا الان یکی دیگه توی دلش جای منوگرفته
توی این مدت همیشه یادش باهام بوده....همیشه توی خیالم باهاش حرف میزنم و
درددل میکنم.. میدونم هیچکس اندازه من دوستش نداره حتی مامانش
هر شب آیدیشو نگاه میکنم و گریه میکنم....چند بار هم خوابشو دیدم....ولی تو خواب هم تنهام گذاشت و رفت
تمام این 2سال متن چتهام با فرزاد رو ذخیره کردم...هر وقت دلم براش تنگ میشه اونهارو میخونم و عکساشو نگاه میکنم
امیدوارم برگرده.... 

 

 

راستش تازه دانشگاه قبول شده بودم یه شب بعد چند وقت ان شدم دیدم که ادد لیستام نیستن اخه من فقط با ادد لیستام چت می کردم.حوصلم سر رفته بود واسه همین رفتم تو روم روم 23 اخه همیشه تو این روم میرفتم یه ایدی رو دیدم نظرمو جلب کرد دوس داشتم بهش پ.م بدم این کارم کردم مسه همیشه با سلام احوالپرسی شروع کردم بعدم با یه خداحافظ تموم البه یه جورایی ازش خوشم اومد واسه همین اددش کردم.تا تقریبا یه ماه هر شب درست سر ساعت 9.30 ان می شدم اونم بود.با بقیه واسم فرقی نداشت ولی چون مودب بود ازش بیشتر خوشم می اومد مودب و تقریبا جذاب این کار ما تا 6ماه طول کشید.راستش با اینکه ظاهر و موقیعت خوبی داشتم اصلا دنبال دوست دختر و ایت حرفا نبودم.فقط فکرم باشگاه و درس بود.واسه همین اصلا در مورد دوستی باهاش حرف نمی زدم ولی یه جورایی بهش عادت کرده بودم.تااینکه تو تابستون که من کلاس نگرفته بودم و بیشتر میرفتم مغازه کمک پدرم اونجا یه دوست داشتم به اسمه میلاد خیلی پسر گلی بود با اینکه سنش از من کمتر بود خیلی با هم دوست بودیم.اون تازه ایدی ساخته بود منم با یه  یکی از پروفایلام اذیتش می کردمو خودمو یه دختر معرفی کردمو سر به سرش میذاشتم به سارا گفتم که بره و بهش پ.م بده اونم این کارو کرد  و می گفت میلاد بهم گفته که باهاش دوست شم منم شمارمو به سارا دادم که به میلاد بده که اذیتش کنیم خلاصه کلی سر به سرش میذاشتیم می خندیدم البته بعدان بهش گفتم خودشم کلی خندید.تا اینکه یه روز یه اسم اس استباهی به گوشیه من اومد متنشو هنوز حفظم نوشته هاش خیلی شبیه سارا بود
واسه همین من بهش پیام دادم که اشتباه گرفتین اخه منو با دوستش اشتبه گرفته بود اسمه دوستشم صبا بود.اون معذرت خواهی کرد گفت دیگه تکرار نمیشه ولی من شیطنتم گل کرد گفت اشکال نداره تکرار شه واسه همین چند تا پیام شب واسش سند کردم اونم همین کارو کرد حسی عجیبی داشتم می ترسیدم اون نباشه واسه همین چند بار می خواستم که بهش بگم اشتباه گرفتم و تمومش کنم ولی نشد هرچی بیشتر از کلمات سارا استفاده می کرد بیشتر امیدوار می شدم با لاخره فهمیدم که خودشه تا اینکه یه روز پیام داد که بهش زنگ بزنم می خواد همه چیو بگه وقتی گفت زنک بزن خندم گرفت که چرا خودش زنگ نمیزنه اون موقه فهمیدم که صد در صد خودشه تماس گرفتم دیدم که بله حدسم درست بود خودش بود خودشو معرفی کردو معذرت خواهی کرد .همش می خندید خیلی خوشحال شدم خیلیم حول  چون بار اولی بود که با یه دختر حرف می زدم.دوست نداشتم هیچ وقت قطع کنه  ولی خوب بعده خدا حافظی بهش پیام دادم که می تونم بازم بهتون پیام بدم تونم قبول کرد تا بعده 3ماه بهش زنگ می زدم خیلی دوسش داشتم هر روز بهش زنگ می زدم با هم حرف می زدیم واقعا اروم می شدم در صورتی که حتی ندیده بودمشم.ولی واقعا دوسش داشتم.تا اینکه میدیدم اگه یه روز من به اون پیام نمی دادم یا زنگ نمی زدم اونم نمی زد یه بار امتحانش کردم یه هفته نه بهش پیام دادم نه زنگ زدم اون حتی یه زنگم نزد خیلی حالم گرفته شد نمی خواستم دیکه بهش زنگ بزنم ولی نتونستم.چند بار بهش گفتم که دوسش دارم ولی اون حتی یه بارم بهم نگفت همش پیام می داد دوست داشتم یه بار خودش بگه اما نه نشد تا اینکه یه روز یه پیام اشتباه بهم داد ناراحت شدم بهش گفتم معذرت خواهی کرد ولی من نم دونستم چم شده بود از دستش ناراحت بودم همش بهونه می گرفتم شاید اگه یه بار بهم می گفت که منم واسش ارزش داشتم اینطوری نمی شد اما افسوس که غرورش بهش اجازه نمی داد جوابه پیاماشو ندادم گفتم شاید زنک بزنه اما نزد  حالم یلی گرفت بهش زنگ زدم خیلی سرد شده بودم احساس می کردم تو این مدت بازیچه بودم.با سردی با هاش حرف زدم.خودم خیلی ناراحت شدم اما گفتم شاید بفهمه و از دلم در یباره اما نه انگار اون یه جوره دیگه برداشت کرده بود.یه روز بهم پیام داد که دیگه نمی خواد منو ناراحت کنه و دیگه من بهش پیام ندم و زنگ نزم خیلی حالم گرفت چند بار خوندمش خیلی ناراحت بودم واسه همین گفتم باشه .اما نتونستم جلویه خودمو بگیرم بعده 10 روز بازم بهش پیام دادم جواب نمی داد زنگ زدم بر نمی داشت .خیلی حالم گرفته شد با گوشی دوستم بهش زنگ زدم دیدم بر داشت اما خیلی سرد جوابمو داد اون لحظه صد بار خورد شدم وسر کلاسمم نرفتم رفتم تو خیابون قدم زدم با همه دعوا داشتم بازم نتونستم جلو خودمو بگیرم هر روز به وب لاگش میرفتم خیلی خوشحال بودم  چون وب لاگشو خیلی دوس داشت تا اینکه یه روز ان شد  بازم پ.م داد از ته دلم خوشحال شدم.ولی بازم دلمو شکست گفت که تو الان وقت یه دوست چتی هستی دلم شیکست.ولی نخواستم ناراحتش کنم هیچی نگفتم تا اینکه شب دلم می خواست باهاش حرف بزنم ولی اون باز وسط حرفا جوابمو نداد خیلی ناراحت شدم .
دلم می خواست که خودمو خال کنم واسه همین بهش گفتم که اشتباه کردم که غرورمو شیکستم چون فهمیدم که اون واقعا منو دوس نداشته واسه همین به خاطر اینکه اون راحت شه از دستم با اینکه خیلی سخت بود یه حرفایو زدم که دلم نمی خواست ولی هنوزم بیشتر وقتا ناشناس یه وب لاگش سر میزنم چون واقعا نمی تونم فراموشش کنم
 ولی ای کاش میدونست که چقدر دوسش دارم 
 
امیدوارم که هر جا هست خوش باشه